خبر تکان دهنده ای برای من بود.
نمی شناختمش و الان هم نمی شناسمش!
خبر را در روزنامه جام جم خواندم.
انگار که عضوی از خونواده من بود که حالا وبلاگ نمی نویسد.
یک هفته از مرگ این عزیز ” شادروان سجاد هاشمی ” می گذره، اما چرا کسی در باره اش ننوشت!؟
مطمئن باشید روزی مرگ در خانه ما را هم خواهد زد، آیا اون روز هم مثل این عزیز از دست رفته، کسی خواهد نوشت گجمو هم دیگر نمی نویسد؟
آدرس وبلاگش را می گذارم،اما چه فایده، که وقتی بود، انگار که نبود و وقتی که پیش ما نیست همه می خواهند به یادش باشند!؟
روحش شاد و برای خانواده اون عزیز از دست رفته،آرزوی صبر.
پ . ن نمیدونم چرا بعد از نوشتن این مطلب یاد بـالان افتادم و قبول ابنکه وبلاگ نویس های خردسالی هم وجود داره .
امیدوارم خداوند بالان و امثال بالان ها را برای پدر ومادرشان نگه داره.وبلاگ نویسی 10 ساله ای ” سجاد هاشمی ” که دیگر نمی نویسد.
ژانویه 24, 2008 بدست سیروس قایقران
خبر تکان دهنده ای برای من بود.
نمی شناختمش و الان هم نمی شناسمش!
خبر را در روزنامه جام جم خواندم.
انگار که عضوی از خونواده من بود که حالا وبلاگ نمی نویسد.
یک هفته از مرگ این عزیز ” شادروان سجاد هاشمی ” می گذره، اما چرا کسی در باره اش ننوشت!؟
مطمئن باشید روزی مرگ در خانه ما را هم خواهد زد، آیا اون روز هم مثل این عزیز از دست رفته، کسی خواهد نوشت گجمو هم دیگر نمی نویسد؟
آدرس وبلاگش را می گذارم،اما چه فایده، که وقتی بود، انگار که نبود و وقتی که پیش ما نیست همه می خواهند به یادش باشند!؟
روحش شاد و برای خانواده اون عزیز از دست رفته،آرزوی صبر.
پ . ن نمیدونم چرا بعد از نوشتن این مطلب یاد بـالان افتادم و قبول ابنکه وبلاگ نویس های خردسالی هم وجود داره .
امیدوارم خداوند بالان و امثال بالان ها را برای پدر ومادرشان نگه داره.









خدا رحمتش کنه…به خانواده اش صبر بده.
من تو وبلاگ حسین نوروزی خوندم، چند تا وبلاگ نویس دیگه هم درباره اش نوشتند.
خوش اومدی بزرگوار.
از خبری که دادی، خوشحال شدم.
خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه.
قربونِ قدمت.
افتخار دادی.
متاسفم.خیلی ناراحت شدم.خدا به پدر و مادر صبر بده…
خوش اومدی آبجی مریم.
بی نهایت سپاسگزارم که تو این پست تشریف آوردی.
برادرانه عرض می کنم : قربونت قدمت.
ممنون از همدردی تون.
سلام آقای گاجامو..
در پرسه زدن شبانه تو این وردپرس، بلاگت رو پیدا کردم
مطالبش بدک نیست،خوشم اومد
شباهت تمز بلاگت با بلاگم هم مضاف بر علت شد تا یه کامنت برات بزارم
فعلاً…
سلام عزیز جان.
قدم رنجه کردی.
خوشحالم که از مطالب وبلاگ خوشت اومد.
متعلق به خودته.
مرسی از اینکه صداقت به خرج دادی
ولی دوست عزیز من بیشتر دوست دارم از خودم و احساساتم صحبت کنم، شما تو این مورد منو درست درک نکردی (با ذکر این نکته که بنده به هیچ وجه قصد اهانت به احیانا شعور ویا احساسات شما رو ندارم).ـ
بعلاوه برای من سواله که شما چطور فکر میکنید که من یه مرد هستم و از من انتظار دارید از مردانگی خودم بگم!؟
اما از نکته که درمورد نوشتنم گفتی خیلی خوشم اومد، اگه دوباره به بلاگم سر زدید ، لطف کنید و توضیح بیشتری بدید ممنونتون میشم.
خوش اومدی.
مطئنم که شما درست فرمودید و من شما رو درک نکردم.
من چنین برداشتی نداشته و ندارم که شما به شعور و……من، اهانت کردی.
یه حسی بود که اون موقع در من پیدا شد که شما مرد هستید.
به وبلاگت سر خواهم زد، اما هیچ توضیح دیگری به ذهنم نمی رسه،که دوباره واست کامنت بذارم.
ممنون از اظهار نظرتون.
سلام. ممنونم از این که به ما سر زدی و کامنت نوشتی. دربارۀ سجاد هاشمی متاسفم و به خانواده و دوستاش از جمله شما تسلیت می گم. نکته ای هم به نظرم رسید که بد نیست بهش اشاره کنم؛ این که در پست کلئوپاترا، “حقایق های” اشتباهه چون حقایق خودش جمع حقیقته و چیزی که نوشتی می شه جمع جمع (امیدوارم ناراحت نشده باشی محض شروع یه دوستی سودبخش و منطقی بهش اشاره کردم).
خوش اومدی جناب پاپیون.
از همدردی شما،ممنون و سپاسگزارم.
من کی باشم که ناراحت شم؟
تازه خوشحال هم شدم،ولی بهتر بود که زحمت می کشیدی و این تیتر رو درست تر می نوشتید تا لااقل ما هم فیض می بردیم.
ممنون از اظهار نظرتون.
افتخار دادین.
خدا بیامرزدش با اینکه اون هنوز معصومی بیش نبود و جایگاهش در بهشت برین خواهد بود به خدا خیلی ناراحت شدم من امروز از طریق روزنامه جام جم خوندم یه لحظه موهای بدنم سیخ سیخ شد با اینکه نمی شناختمش ولی دلم رو سوزوند هر چی بقای خاکشه باقی عمر عزیزانش و دوستدارانش باشه یه شعر ترکی هم مینویسم (اوقدر غملی دولاندم کی جهان بیرجه منه یار اولاجاق *نه بیلیدیم کی جهان انسانا زندان اولاجاق)روحش شاد
خوش گــَ ــلــدی.
مــَ ــنــَ ــه افتخار وِردی.
ســَ ــنــَ ـه گوربان.
نفرین به تو ای مرگ
این سرنوشت تو بود که دستان کودکانه ات با رقص واژه ها داستانها بیافرینند و این سرنوشت من بود که پاهایم را به سرزمین قصه هایت بگذارم گاه و بی گاه این سرنوشت تو بود… که پاهای ظریف برهنه ات به روی شیشه ها بروند و این سرنوشت من است که به دنبال تو چون شمعی سیاه بسوزم … رفتن …
مهربان :
صفا آوردی.
ممنون از اظهار نظرتون.
سنی چوخ ایستیرم گاجمو
خوش گلدی.
چوخ ممنون.
راستی فدات شم من آذری نیستم، آز بیلیرم.
من دیروز هم اومدم ولی باز طاقت نیاوردم با اینکه نمیشناختمش ولی احساس می کنم یه عمری باهاش بودم (سجاد جان سنی چوخ سویرم سنی بیر اولان اللاها تاپشررام)
خوش اومدین.
ممنون از شما و این همه احساس لطیف.
افتخار دادین.
ّبِچه کجایی پس مو که نِگُفتُم آذری هستی ؟ البتن اگه بِچه انزلی بشی ترکی بیلری
خوش گلدی آرسین عزیز.
سنه گوربان.